|
Bride & bridegroom..... !i
|
اين پاييز هم داره تموم ميشه! منم قلم به دست نقشي از پاييز روي ورقهاي اطرافم ميكشم، و عكس
خودم رو به عنوان دخترك پاييزي روي ورق حك ميكنم.اينقدر نسيم پاييزي نقاشيم رو سرد ميكشم كه خودم هم به لرزه مي افتم.
همون موقع هيتا s*m*s ميده چيكار ميكني هلنم؟ ميگم: هيچي نقاشي ميكشم... ميگه: الهي قربونه تو و اون نقاشي بشم ميگم: نـه حق نداري قربون نقاشي بري ميگه:قربون ميرررم چون پيش توئه، تـو داري ميكشيش و چشمهاي تو داره نگاهش ميكنه....
باز به كارم ادامه ميدم... واسه كشيدن بارون پاييزي ديگه دستم منتظر نميمونه چون اشكهام ميشه بارون و پاييز كوچولوي من هم خيس ميشه.واي كه چقــــدر اين نقاشي بوي غربت ميده! به نقاشيم نگاه ميكنم دلم ميخواد نقاشيم رنگ بهـار رو داشته باشه اما من پاييزم!!! و اگه بهاري باشه بايد تو در كنارم باشي چرا كه اگر تو نباشي بهتر كه همون پاييز باشم و بمونم........
و آخرين قطره ي بارانم(اشكم) را نصيب پاييز نقاشي ميكنم به اميد روزي كه تو بهاار را به نقاشي و زندگيم هديه كني و رنگ زرد آنها براي هميشـــــــه سبــز سبــــــــز شود.
