تبليغاتX
من+او =خوشبختی√
Bride & bridegroom..... !i

اين پاييز هم داره تموم ميشه! منم قلم به دست نقشي از پاييز روي ورقهاي اطرافم ميكشم، و عكس

خودم رو به عنوان دخترك پاييزي روي ورق حك ميكنم.اينقدر نسيم پاييزي نقاشيم رو سرد ميكشم كه خودم هم به لرزه مي افتم.

همون موقع هيتا s*m*s ميده چيكار ميكني هلنم؟   ميگم: هيچي نقاشي ميكشم...   ميگه: الهي قربونه تو و اون نقاشي بشم       ميگم: نـه حق نداري قربون نقاشي بري      ميگه:قربون ميرررم چون پيش توئه، تـو داري ميكشيش و چشمهاي تو داره نگاهش ميكنه....

باز به كارم ادامه ميدم... واسه كشيدن بارون پاييزي ديگه دستم منتظر نميمونه چون اشكهام ميشه بارون و پاييز كوچولوي من هم خيس ميشه.واي كه چقــــدر اين نقاشي بوي غربت ميده! به نقاشيم نگاه ميكنم دلم ميخواد نقاشيم رنگ بهـار رو داشته باشه اما من پاييزم!!! و اگه بهاري باشه بايد تو در كنارم باشي چرا كه اگر تو نباشي بهتر كه همون پاييز باشم و بمونم........

و آخرين قطره ي بارانم(اشكم) را نصيب پاييز نقاشي ميكنم به اميد روزي كه تو بهاار را به نقاشي و زندگيم هديه كني و رنگ زرد آنها براي هميشـــــــه سبــز سبــــــــز شود. 

+ تاريخ شنبه 28 آذر1388ساعت 6:38 نويسنده هلـ ـن |

ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 12:5 نويسنده هلـ ـن

ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه 30 آبان1388ساعت 11:47 نويسنده هلـ ـن

ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 8:10 نويسنده هلـ ـن

ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 22:0 نويسنده هلـ ـن

ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 20 مهر1388ساعت 4:30 نويسنده هلـ ـن

ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 10:17 نويسنده هلـ ـن

ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 5 مهر1388ساعت 9:31 نويسنده هلـ ـن